۳۳۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

نمی دونم قضیه از چه قراره

شاید تنها چیزی که بخوام اینه که برم یه بانک خیلی بزرگ رو بزنم ؛ اون قدر بزرگ که لازم نباشه دوباره بانک بزنم ، من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم راستش. البته قبلا خیلی برام هیجان انگیز بود اما الان همون یه بارش برای تجربه کافیه.
فکر می کنم جذابیت یک سری چیز ها داره برام از بین می ره و ارزشش رو از دست می ده. این قضیه بدجوری من رو می ترسونه.
من آدم خوش شانسیم پس تا چند سال آینده یه وکیلی می شم که احتمالا معروف نیست چون من از شهرت بدم میاد اما تو کارش حرفه ایه و اصطلاحا نونش تو روغنه. وقتی یه پرونده تموم می شه یه پرونده دیگه منتظرشه.
اما قضیه این جاست که من همچین چیزی رو نمی خوام؛ نه که وکیل شدن برام هیجان انگیز نباشه و نخوام یه جوری به یه نحوی به آدما کمک کنم.
البته قول نمی دم از اون عوضیایی نشم که رشوه می گیرن و هیچ چیزی براش مهم نباشه جز پول جمع کردن در حالی که نمی دونه قراره با پولاش چی کار کنه. خب من نمی دونم قراره چند سال آینده چه جورآدمی باشم. همون طور که چند سال قبل تصور نمی کردم آدمِ الان باشم.
شاید هم ستاره بختم تا اون موقع بمیره و من یه نگون بختی باشم که دماغشم نمی تونه پاک کنه.

این جایی که وایسادم ، اصلا از گذشتم پشیمون نیستم و هیچ ایده ای راجبش ندارم. فقط راجبه حال و آینده سردرگمم.
زندگی کردن سخته ، می دونی!؟
فکر کردم که لازم دارم اون ویش لیستی که نوشتم و 200 رو رد کرده ، فکر کنم 207 تا آرزو نوشته شده توش رو از دفتر بکنم ، البته نندازمش دور ، نگهش می داشتم چون بالاخره 207 آرزوییه که من  یه زمانی می خواستم و ازشون خوشم میومده و می تونستم با ویش لیست جدید مقایسش کنم و تفاوت ها و شباهت های بینشون رو پیدا کنم.
بعد که بیش تر فکر کردم ، متوجه شدم چیزایی که قراره تو لیست جدید بنویسم ، همون چیزایین که توی لیست قبلی هست.
جهان گردی با فولکس واگن ، هم سفر (ترجیحا ژاویر ) ، فضانورد شدن و بلا بلا بلا ...
زیادی فانتزیه نه ؟! خودم به همین شک کردم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

امروز دو کلیپ در موبایل دیدم که هر دو به طرز فوق‌العاده احساسی

گذر عمر و واقعیتی به نام مرگ پدرومادر را به مخاطب خود نشان می‌داد: کلیپ‌هایی با چاشنی آواز، انیمیشن و البته سوزوگدازی غریب.

تا دمِ گریه رفتم، اما بغض در گلویم ماند و در فکری عجیب فرو رفتم:

روزی که مرگ پدر و مادرم را نظاره کنم، چه حالی به من دست می‌دهد؟ آیا اصلاً می‌توانم تحمل کنم و کنار بیایم؟ دیوانه نمی‌شوم؟ افسردگی نمی‌گیرم؟

بعد به این فکر کردم که این زندگی لعنتی دنیا، همه‌اش مشکل و گرفتن از آدم‌هاست. به این فکر کردم که ازدواج، فقط تسلای کوچکی بر همین گرفتن‌هاست که دلمان کمی بیشتر خوش باشد به زندگی کردن در این دنیا که چند صباحی بیش نیست!

این روزها بیشتر از هر زمان دیگر، دلتنگ روزهای کودکی و بچگی خود هستم؛ روزهایی که مسئولیت کمتری در زندگی داشتم و دنیا را قشنگ‌تر می‌دیدم. روزهایی که پدرومادرم بسیار جوان‌تر از حالا بودند.

صبر بر مرگ پدر و مادر

سومین جلسۀ مشاوره که رفتم و این‌بار پدرومادرم هم حضور داشتند، مشاور حرفی عمیق و بسیار تلخ زد که در زندگی بسیاری از ما تکرار می‌شود و خواهد شد: حاضرم هر چه دارم بدهم که فقط یک ساعت پدرم به این دنیا برگردد.

به راستی حس می‌کنم دائماً در اندوه و ناراحتی‌های فردا و پس‌فرداها هستم! عیب است این ویژگی من و خوب می‌دانم که حتی در توصیه‌های دینی هم گفته شده که غم فردا را بگذاریم برای فردا! اما نمی‌دانم چگونه با این مسأله کنار بیایم که غصۀ هرروز را فقط برای همان‌روز بخورم و غصۀ فرداها را برای فردا بگذارم.

خیلی وقت است از ته دل نخندیده‌ام. خیلی وقت است دلم شاد نیست: مشکلات اقتصادی و فشارهای مالی یک‌طرف و این طلاق هم یک طرف دیگر.

راست گفتند زندگی یک دانشگاه است که فقط موقع رفتن متوجه می‌شویم نمرۀ چند گرفته‌ایم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

هرکس براخودش دنیایی داره

.یکی با موسیقی کییف میکنه یکی با شعر یکی با نقاشی.... یکی هم بیخیال هنره و با کتااااب!!!!عییییین محمد جون من​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​فقط محمدم باید علاوه بر ایناااا یکم کااار هم بکنه!!!ناسلامتی برا تشکیل خانواده پول و درآمد لازمه هاااا آقای گلم​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​

نمیدووونییید چقققدر دلتنگشم....

سخته سه ماه نبینمش اما خب یه فایده داره اونم اینکه قدر همو بیشتر تر تر تر میدونیم......

دیشب کللییی با خداحرف زدم ازاونجایی که دوست ندارم کسی حرف زدنمو قرآن خوندنمو ببینه تورختخواب کلیی صداش کردم و اونم حرفامو شنید ....مطمئنننم شنید...چرا؟

چووون درمورد خودم محمد ماامان و بابا و حرفاشون مریم و اخلاقش وضعیت خودم براش گفتم و ازش خواستم کمک کنه تا اتفاقی بیوفته که خانواده ام راضی باشن قلبا به این ازدواج و آغاز چون نمیخوام و نمیتونم توروشون بایستم و بی احترامی کنم.....

وقتی خوابم برد یه گنجشک خوششششگل و مامانی دیدم تو خواااب.... انگاری با لبخند نگام میکرد و میگفت نگران نباش... صدای آوازشو شنیدم 

وقتی بیدارشدم احساس میکردم کنارمه هییی خودمو میکشیدم کنار!!!اونم هییی میومد کنارتر!!!

از تعبیرش فهمیدم خدا مثل همیییشه باهامه

ممنونتم خدااا

شکرت به خاطر حکمت و قدرت و بودنت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

یعنی کافیه یه فکر تو سر بابا بزرگم بیفته

سریع در راستای عملی کردن این فکر گام بر میداره 😐

و خب خاله جان رو از یک بنایی احتمالی در خانه نجات دادم 😅

20 تومن باس بدم به خاله به نظرم کارم بیشتر از 20 تومن ارزش داشت ولی چکار کنم که بخشنده ام دیگه میگم حسابمون پاک 😅

+عینک من و م مثل همون عکسشه 😇

چقدر خوب اولین تجربه ی خرید اینترنتیمون گند بهش زده نشد 😅

البته من هنوز ندیدم عینکما یعنی شخصا دستم بهش نخورده 

م هم کلی خوشش اومده و میگه هر دوتاش برای خودم 😅

+چطور میشه که خیلی ها فکر میکنند من معلمم؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

الان که دارم مینویسم تو اتوبوسم..

خیلی سخته دل کندن از خوی..خیلی سخته دل کندن از تبریز...نمیدونم به کدومش تعلق دارم..اما حتی عاشق مسیر رفت و آمدش هستم!

روزای شلوغی هست این روزا..وقت امتحانات!آمار و غدد امتحانش رو دادم و الان مرحله ی غول آخر..غول شاخ داررررِ فارما جانِ جان جان!!!

تا اینجا خیلی خوب پیش رفتم.امیدوارم بتونم از پس فارما هم بربیام خیلی چیزا ازش یاد بگیرم...

۳۱مرداد ینی چن روز بعد امتحان فارما۲ عروسی خواهرم هست😢😢😢کسی که تموم عمرمو کنارش بودم و هر کی رو اون ببپسنده من پسندیدمو و همیشه تحت تاثیر حرفاش بودم

دوسش دارم با تموم وجودم..مبدونم بزرگ شدن یکم از اون حالت گذتشه دورمون کرده و دامادو عین هوو برا خودم میبینم😂😀اما سعی میکنم عاقلانه تر رفتار کنم و همیشه کنارش باشم و همدمش باشم و ازم راضی باشه چون ابجی تنها کسی که از اول زندگی انقد به لپ هام ارادت داشته😂😬😋

هیچی دیگه تو یه وضعیتی هستم پرناز جان بالدیزخواهری داره واسم رقص یاد میده😂و من قراره برای اولین بار تنهایی برقصم...امیدوارم اون این مورد هن بتونم بهترین خودم باشم چون میدونم قراره عمه هام نظر بدن😂و صد البته عمه گیزی دا(شوخی بودا😂)

هیچی دیگه همین

من دلم روشن هست به تمام اتفاقات در راه مانده🤞💫♥️

ضمنا هوا هم خیلی گرمه😐

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

یه پدیده ای هست به نام عادت زدگی

مثل دریازدگی یا مثلا گرمازدگی یا هر چی زدگی اصلا...

بیست سال تو یه خونه زندگی میکنیم و بهش عادت میکنیم. هرروز صبح راهی محل کارمون میشیم و شب برمیگردیم و بهش عادت میکنیم. سیگار میکشیم و بهش عادت میکنیم . یه کفشی رو یه سال میپوشیم انقدری که قالب پامون میشه و بهش عادت میکنیم. حالا این وسط هرکس یا هرچیز بیاد و این عادت و بریزه بهم یه راهی پیدا کرده برای نفوذ کردن به ما . برای به هم ریختن این چهارچوبی که واسه خودمون ساختیم. ممکنه یکی از نزدیکامون فوت کنه و زندگی مونو بریزه به هم . ممکنه یکی بیاد و عاشقش بشیم و روزمره های زندگی مون بریزه به هم .  ولی ته ته همشون باز هم ما به اون شرایط جدید عادت میکنیم . ما عادت میکنیم به نبودن همدیگه هرچقدر هم خواهانش باشیم. عادت میکنیم به اتفاقات بد هر چقدر هم که احساس خفگی کنیم از اون رخداد. ما عادت میکنیم چون مغزمون اینو میگه . مارو عادتمون میده تا کمتر زجر بکشیم مارو عادت میده که کمتر درگیرش بشیم که کمتر بهش فکر کنیم . 

ما با عادت کردن زنده ایم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

بعد مدت ها یه خواب بعد از ظهر آرومی رو تجربه کردم

یعنی مثل سالها پیش راحت خوابم برد بدون جنگ و خونریزی. و یه خواب فوق جالب دیدم. من ده سالی هست که یه خواب مشترک دارم. خیلی خواب میبینم که یه دختر بچه تپل یکی دو ساله تو بغلمه و من یهو متوجه میشم که مرده و داد میزنم گریه میکنم هی تکونش میدم التماس میکنم بیدار بشه و تا شیر میدم بهش یهو چشماشو وا میکنه. بارهاااا این خوابو دیدم و وقتی بیدار شدم دیدم واقعا داشتم گریه میکردم... این خوابمو برای دخترعموم که روانپزشک هستش تعریف کردم و اون گفت در کمال ناباوریت باید بگم اون بچه خودتی روحته، که به شدت در عذابه در جنگه ... تو  برای خودت توی خواب گریه میکنی قشنگه نه؟

 

حالا امروز جالب ترشو دیدم. دیدم یه دختر 7،8ساله در کنار مادرش که مادرش به شدت با کلاس و  با فرهنگ بود. من از مادرش خواستم دخترش برای چند ساعت پیش من بمونه و مادرش اجازه داد. من این دختر رو آوردم تو ماشین کنارم نشسته بود با دقت نگاش میکردم و میگفتم اخه خدایا این دختر چرا اینقد شبیه منه، صورتش کپی من بود بعد دستاشو گرفتم دستاش چقد لاغر و کشیده بود حتی ناخناش شبیه من بود ماتم برده بود تو خواب یهو النگو هاشو دیدم واقعا کپ کردم النگو هاش عین عین عین من بود. خیلی اروم و باهوش بود وقتی میخواستم برگردونمش پیش مادرش داشت برام آورس رو توضیح میداد و من تو دلم میگفتم بچه به این سن چطور اینهمه آدرس بلده؟  شدیدا داشتم به مامانش تاکید میکردم توروخدا سروقت جلوی در باش تا دخترو بیارم و همون لحظه ببرش تو. خیلی میترسیدم از اینکه تنها بمونه تو خیابون. به خودم فشارش میدادم و با تمام وجود نگرانش بودم ... بیدار شدم. وقتی یادم افتاد خوابم اینبار دیگه مطمعنم اون دختر خودم بودم بچگیام بود حتی با مدل موی چتری عکس دارم... 

نمیفهمم چرا این خوابارو میبینم. چرا خودمو میبینم و چرا اینقد گریه و نگرانی میکنم واسه خودم. 

 

تا وقتی دخترعموم معنی خوابمو بهم نگفته بود همیشه نگران بودم میترسیدم اون بچه ی خودم باشه و زبونم لال زبونم لااااااااال واقعا بمیره. ولی گفت نه اصلا بچه ی دیگه ای وجود نداره اصلا توی خوابت فرد دومی نیست تو و اون یک نفر هستین! 

 

نترسیدین ازم؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

اصلا نفهمیدم کی تیرماه شد

و کی تیر تموم شد از بس سرمون ب کنکور فنی گرم شده ک نفمیهمم چی به چیه......تعطیلات زود میگذره....اهای دنیا یکم ارومتر...کارم شده کلا استرس داشتن بزور خودمو نگهداشتم....خدا بهم کم کنه تموم سعیمو دارم میکنم و صب و شب میخونم....بسلامتی کسایی ک تابستونم درس خوندن و چیزی از تعطیلات نفهمیدن....موفق باشین بچه های کنکوری و علی الخصوص فنی ها
برچسب‌ها: کنکور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

امیدوارم حالتون خوب باشه

خب راستش من یه دفتر اماده کردم توش پره نوشتس 

هفتم مرداد ماه من قراره برم کنسرت و احتمالا من این دفترو بدم به رهامیر

گفتم حالا که هنوز ورقه های خالی داره این دفتر 

این صفحات خالیرو با وصف حال شما و حرفایی که میخواین به رهامیر یزنید باشه 

اگه دوست دارین پایین همین پست نظر بدید تا من اونو وارد دفتر کنم

فقط زود تر چون فقط دوروز تا هفتم مونده

ممنون

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم

یکی از بچه ها میگه تو چرا هیچ نازی نداری

سر خوبی ها !بعد میگه مطمئنم خاطرخواه زیاد داری ! من :ولی تنهام ! ...

چرا شبیه پسرایی؟!چی بگم والا!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مریم آرزوهای مریم